Friday, May 23, 2008
کجا ممکن است پیدایش کنم: سادگی تکاندهنده
Monday, April 2, 2007
شیطان و خدا: ما و خدا
اگر سارتر را بشناسید، از همان صفحات اول این نمایشنامه طولانی میفهمید که «شیطان و خدا» در چه مایههایی است. همان مصائب بیپایان انسان و تنهاییاش در جهانی که خداوند رهایش کرده است یا آنطور که سارتر پیازداغش را زیاد میکند، در جهانی بدون خدا.
گوتز، قهرمان نمایشنامه، چه زمانی که بدی را انتخاب میکند و چه زمانیکه خوبی را برمیگزیند، در جهانی لبریز از شر گرفتار میشود و در جستجوی ارزشهای از دست رفته در جهانی تباه شده شکست میخورد. شکستی که از پیش محتوم است.
در مصاحبههایی که در انتهای کتاب آمده است، سارتر اعتراف میکند که نمایشنامه را با الهام از اثری از سروانتس نوشته است با این تفاوت که در اثر سروانتس معجزه رخ میدهد و در نمایشنامه سارتر که در همان حال و هوا یعنی در قرن شانزدهم و در جهانی سراسر مذهبی اتفاق میافتد، از معجزه خبری نیست. گوتز خود را فریب میدهد، تقلب میکند چون دوست دارد معجزه رخ دهد اما به گفته خود سارتر، شیطان و خدا روایت معجزهای است که هرگز رخ نمیدهد.
با اینحال، گرچه نمایشنامه در سیر تحولات و اتفاقاتی که در نهایت فقط و فقط به وجود انسان، با همه نسبیتها و خطاهایش ختم میشود، به محکومیتش به آزادی و انتخاب و مسئولیتش در برابر آنها، به اصالت شر و اخلاق و عمل مبتنی بر آن (کم و بیش همان ترجیح ژان ژنه بر بودلر) نسبتا قوی عمل میکند اما به نظر من سارتر با مساله «ایمان» زیادی سادهلوحانه برخورد میکند. مواجههای پراگماتیستی و دنیوی با ایمان که هیچ ربطی به عمق آن «جهش غیرعقلانی(فراعقلانی)» ندارد. شخصیت هاینریش به هیچوجه قدرت بازنمایی یک مومن را ندارد و درست همین پاشنه آشیل نمایشنامه است که آنرا به اثری سوگیرانه و تا حدی تصنعی تبدیل میکند. صدای عقاید سارتر بلندتر از آن است که اجازه شنیدن عقاید مخالف را هم به خواننده بدهد. اگر سارتر در کنار همه آن شخصیتهایی که به نوعی از ایمان خود مایوس و سرخورده میشوند، جایی برای یک مومن واقعی هم باز میکرد، آنوقت نمایشنامه شاید به چیزی در حد و اندازههای یک شاهکار تبدیل میشد. همه آن فجایع هولناکی که علیرغم انتخاب بدی یا خوبی، هر دو، رخ میدهد، دلیل موجهی برای به فراموشی سپردن ایمان نیست چون به تعبیر کیرکگارد، «ایمان» اتفاقا تنها با مقوله «علیرغم» معنا مییابد نه آنطور که سارتر انتظار دارد با معجزهای برای از میان بردن شر.
Saturday, March 31, 2007
دو تا و یک چارک
نباید بگذارم روی هم جمع شود، باید همینطور خرده خرده و نمنم کلکش را بکنم وگرنه با این مرض استسقای خواندن هر نوع حروف چاپی که من دچارش شدهام، کافی است یک هوا تنبلی کنم و همهچیز روی هم تلنبار شود تا هم حوصله من سر برود هم شما.
البته در این میان یک پرسش بسیار متین و معقول وجود دارد آنهم اینکه خب چه کاری است؟ مگر به جانم گذاشتهاند قرقره این چهار خط یادگاری از یک یک کتابها و فیلمهایی که مهمان روزها و شبهای بیبازگشت جوانیام هستند؟ گیر چیِ این چهار کلام اظهار نظرهای شخصیای هستم من که نه به درد دنیای کسی میخورد و نه به درد آخرتش. خب میگویید چکار کنم؟ کمحافظهام، یادم میرود، یعنی اصلا یکجورهایی قدرنشناسم، سر تا پای مهمانهای این تعطیلات کشدار طولانی را که سیر ورانداز کنم، میروم سراغ بقیه و هیچ هم یادم نمیماند که هر کدام کی و کجا و چگونه لحظههای بیپایان تنهاییم را پر کردهاند. این است که هر بار خودم را سیخ میزنم تا بیایم حداقل چهار خط یادگاری را اینجا بگذارم توی صندوقچه مجازیای که جای هیچکس و هیچچیز را تنگ نمیکند.
این یکی دو روزه را با دو تا و یک چارک کتاب سر کردهام که بازهم از صدقه سر همان دوست و امانتیهای نوروزیاش، دستپخت نویسندگان ایرانی بودهاند.
مجموعه داستان «همسران» سیامک گلشیری تکههای برشخوردهای است از روابط زنان و مردان در شرایط مختلف، وقتی از دست یکدیگر کسل میشوند، از سر عشقهای سرخوردهشان خیالبافیهای عجیب و غریب میکنند، برای هم داستان تعریف میکنند و...اما به نظرم مجموعه داستانهای این مجموعه آن حس عمیقی را که داستان کوتاه باید منتقل کند، دارا نیستند، کلمات و جملات حس ندارند و در نتیجه بیشتر داستانها کم و بیش در حد قصههایی میشوند که مردم توی اتوبوس و تاکسی برای هم تعریف میکنند.
رمان «مرا به بغداد نبرید» ناهید کبیری همان لحن شاعرانه و توصیفهای بعضا غلیظ ادبی داستانهای کوتاهش را داشت به علاوه روایتی شکسته از زمان و رفت و بازگشت راوی به حال و گذشتههای دور و نزدیک. این روایت شکسته گرچه لحن کم و بیش نوآورانهای را موجب شده بود اما از عمق شخصیتها و باورپذیری رفتار و کردارشان کاسته بود. انبوهی از آدمهای جور واجور که در مقطعی از زمان در زندگی راوی ظاهر میشدند اما آنقدر سطحی و بیآب و رنگ پرداخت شدهاند که به محض تمام شدن کارشان در روایت داستان، از ذهن خواننده هم پاک میشوند، گرچه بعضا نقشهای ماندگاری را در زندگی راوی حک کردهاند. شخصیت دکتر بغدادی، دنیا، خاله جان و آقای بهادری، مینا، مهناز مادر کریس و حتی خود کریس جز صورتکهای توخالی به علاوه صرفا یک نام خاص نیستند. همین است که علیرغم زبان و سبک بعضا غیرتکراری رمان، کل اثر معمولیتر از آنی که انتظار میرود از آب در میآید.
اما آن یک چارک باقیمانده هم مربوط به رمانی است با عنوان «دال» از محمود گلابدرهیی که زیر عنوان «زندگی مهاجران ایرانی در سوئد بعد از انقلاب» را همراه خود یدک میکشد. کتاب نثر خاصی دارد، جملههای گفتاری کوتاه و مکرر وابسته به یکدیگر و غالبا سیال ذهن، چیزی در این مایهها: «برم خودمو باز مسخره کنم؟ برم بشینم روی صندلی نیگا کنم؟ نیگا کنم به چی؟ به چی نیگا کنم؟ نیگا نکنم چیکار کنم؟ برقصم؟ با کی برقصم؟ چی بگم؟ به کی بگم؟ نرم کجا برم؟ برم کجا برم بشینم؟ چی برم بگم؟ بشینم یکی بیاد باز همون حرفای همیشگی و مسخرهبازی. بسه دیگه خودمو مسخره کردم. نرم کجا برم؟ جایی جز اینجا نیست. نیست جایی جز اینجا. کجاست اینجا؟ برم خونه، خونه. وای رقاصخونه از خونه بدتره. برم خونه. برم خونه کی؟ خونه کی برم؟ برم چی بگم؟...» و همینطور الیآخر. این لحن و گفتار و زبان البته فقط سی چهل صفحه تازگیاش را حفظ میکند، بعد از آن، آنهم برای 360 صفحه واقعا کسلکننده میشود و بیشتر لفاظیهای بیمعنایی به نظر میآید که بیخودی وقت و انرژی خواننده را هدر میدهد. البته من از آنجاییکه اساسا آدم سمج و یکدندهای هستم، معمولا خیلی سخت کتاب را نیمهکاره رها میکنم و معمولا حدود یک چارک یا همان حول و حوش صد صفحه فرصت میدهم به خودم و کتاب و نویسنده، برای اینکه بیشتر با هم کلنجار برویم و زورمان را بزنیم تا بلکه بشود کجدار و مریض تا انتهای کتاب را طی کنیم. اما اگر بعد از صد صفحه هم ببینم انگار جزوههای بیسر و ته درسی را میخوانم، فقط دارم هیزمهای شکنجه روحم را زیاد میکنم، بیخیال میشوم و خلاصه ما را به خیر و کتاب را هم به سلامت. دال هنوز یک بیست و پنج سی صفحه دیگر جا دارد، اگر بالاخره دری به تخته خورد و از این لحن کشدار کسالتآور به درآمد که فبها، یادگاریهای مفصلترش میماند برای پستهای بعدی، اگر هم که به همین منوال پیشرود، شرمنده اخلاق شما و کتاب و آقای نویسنده، پروندهاش همینجا بسته میشود تا شاید فرصتی دیگر.
پینوشت 1: مرا ببخشید که اینقدر دیر یخم وا میرود، شدهام مثل بچهها که خودشان را از سر ترس یا شرم یا هر چیز کودکانه دیگری پشت چادر مادرشان قایم میکنند، من هم اینروزها نمیدانم چرا خودم را هی گم میکنم لابلای انبوه کتابها و فیلمهایی که انگار تمامی ندارند.
Wednesday, March 28, 2007
کریستی، کریستی زیرک
مشکل ما خوانندههای سادهدل با آگاتا کریستی بر سر اعتماد است. اینکه ما به نویسنده و روایتش اعتماد میکنیم، سایهروشنهای واقعیت را با همان طرحهای او میبینیم و و او هم البته نامردی نمیکند و دستآخر میگذارد توی کاسهمان، آنوقت ما میمانیم تک و تنها به همراه صدای خنده ریز و تمسخرآمیز نویسنده که از لابهلای سطرهای پایانی، تمام آن اعتماد سادهلوحانه ما به خودش را ریشخند میکند.
خودم هم نمیدانم که چه شد دو کتاب از پنج کتاب سهمیه کتابخانه مرکزیام (یعنی بخش عمدهای از همهچیز) را خرج کریستی کردم. من از آن جناییخوانهای تیر نیستم، گهگاه لبی تر میکنم البته، آنهم به سلامتی بزرگترین عشق فلسفیام، ویتگنشتاین، که یکبار در توجیه علاقه وصفناشدنیاش به داستانهای پلیسی و خشن آمریكایی، گفته بود: «در داستانهای پلیسی فلسفه بیشتری وجود دارد تا در مجلات آكادمیك فلسفه».
داشتم میگفتم، گذشته از هوسی خواندنم، هیچوقت سراغ آگاتا کریستی نرفته بودم. پوارو را یادتان میآید؟ با آن قد کوتاه و هیکل فربه و سبیلهای عتیقه؟ سلولهای خاکستری را یادتان هست؟ به خاطر همه این جزئیات تصویری به یاد ماندنی بود که از ترس تکراری خواندن به سراغ کتابهای کریستی نمیرفتم. اما خب چکار کنم، روزهای آخر بود و من پیشنهادهای شاهکاری نداشتم که بهعنوان عیدی تقدیم خودم کنم، در نتیجه اولین پیشنهاد مکتوب را که در یکی از این ویژهنامهها آمده بود چسبیدم و فکر کردم شاید کریستی بتواند زندگی من را هم مانند زندگی نویسنده آن یادداشت تغییر دهد.
القصه، این شب عیدی را با دو کار از کریستی سر کردم، یک رمان با عنوان «پرده» (یا همان «غروب استایلز») که از قرار معلوم آخرین رمان از مجموعه پوارو است و در همین رمان است که عاقبت او هم دستش را از این دنیا کوتاه میکند و دیگری مجموعه داستانی با عنوان «شاهد برای تعقیب».
رمان «پرده» بیاغراق یکی از بهترین جناییهایی است که تا به حال خواندهام، اینهمه موشوگربهبازی نویسنده (در لباس پوارو) با خوانندههای از همهجا بیخبر (کم و بیش همان استینگز سادهدل) پدیدهای بود در ابعاد خودش. اینکه چگونه از «اعتماد» ما به پوارو هم سوء استفاده میکند و دست همهمان را یکجا میگذارد توی پوست گردو، دستآخر هم به همان شیوه همیشگی، در کمال آرامش و خونسردی، سادهلوحی بیآزارمان را شرح و تفصیل میدهد و.... گفتم که، مشکل ما خوانندههای سادهدل با کریستی بر سر اعتماد است. البته ناگفته نماند این چاپ و ترجمهای که دست من بود (ترجمه بهرام افراسیابی، نشر راد، 1372)، از اساس روی اعصاب آدم پیادهروی میکرد. آنقدر پاراگرافها درهم برهم بود که بهجای اینکه حواست را جمع داستان نفسگیر کنی، هی باید چرتکه میانداختی و پاراگرفها را میشمردی تا بلکه از محتوا و ترتیبشان حدس بزنی که گوینده این جملهها کیست.
«شاهد برای تعقیب» مجموعه داستانهای جنایی است و به نظرم بههیچوجه در حد و اندازههای رمانی که خواندم، نبودند به جز یکی که در نوع خودش شاهکار محسوب میشود؛ همان داستان اول با عنوان «شاهد برای تعقیب» که همه را فریب میدهد. قاضی و دادگاه که سهل است، همانموقعی که وکیل بینوا پس از اولین فریبخوردگی دارد برای دقت و زیرکی در کشف نهایی خودش نوشابه باز میکند، نویسنده (در لباس رومین هیلگر) با همان لبخندهای نیشخندآمیز توی ذوقش میزند و آشکارا سادهلوحی مفرطش را به رخش میکشد. باور بفرمایید در همین سی صفحه ناقابل آنقدر پشت سر هم رو دست میخورید که دستآخر یقین میکنید که در این موارد ابلهی بیش نیستید. بقیه داستانهای این مجموعه قوت اولی را ندارند، برخی متوسط و برخیشان آشکارا ضعیفاند. اما باور کنید خواندن تمام آن 270 صفحه ناقابل میارزد به خواندن همان 30 صفحه اول.
Tuesday, March 27, 2007
پنج کتاب
حراف جماعت که میگویند یعنی من. اصلا مزاجم با پستهای دو سه خطی سازگار نیست اما خب از بد روزگار چندتایی کتاب خواندهام که عمدتا نظر خاصی در موردشان ندارم. این است که گفتم یادگاریهای همهشان را فلهای و یکجا جمع کنم توی یک پست و خلاص.
گل سر سبد این پنجگانه نسبتا معمولی یک شاهکار کلاسیک است که بنده با عرض خروار خروار شرمندگی نخوانده بودم: نمایشنامه «اهمیت ارنست بودن» اثر اسکار وایلد. طنزی پنهان و جانانه و بیریا بدون حواشی و زلم و زیمبوی بیخود. البته آن ترجمه و چاپی که گیر من آمد مال عهد شاه مسعود غزنوی بود و لذا خیلی روی نثر و بازیهای زبانیاش مانور نمیدهم اما خدا وکیلی این دم عیدی یک حال اساسی بردیم با همین برگهای زرد شده نمایشنامهای قدیمی و خوب. دو نمایشنامه دیگر هم جزء دیگر محتویات این کتاب عزیز بود که ما هم کمثل اصفهانی جماعت که داخل در بستنی لیوانی را هم بینصیب نمیگذارد، حتی نامهای امانت گیرندگان قبلی کتاب را هم مرور کردیم و ...ببخشید، باز من بیخودی حاشیه رفتم. داشتم میگفتم، «سالومه» را که گویا اخیرا عبدالله کوثری دوباره ترجمه کرده است، چنگی به دلم نزد، یعنی احتمالا شعورم نرسید درکش کنم چراکه از قرار معلوم برای خودش کیا و بیایی دارد این «سالومه». سومین نمایشنامه هم «بادبزن خانم ویندرمر» نام داشت که داستانی بود با بار دراماتیک قابل توجه و...اما میارزید، همان اهمیت ارنست بودن بودن میارزید به خواندن این دو نمایشنامهای که چندان نظر خاصی در موردشان نداشتم.
دومین کتاب هم نمایشنامه بود: «سوء تفاهم» از آلبر کامو با ترجمه جلال آل احمد که خدا بگویم چکارش نکند. برداشته بود یک مقدمه بینام و عنوان گذاشته بود آن ابتدای کتاب و در همان چهار پنج پاراگراف اول هم تمام داستان را ریخته بود روی دایره. آنهم داستانی که احتمالا اصلیترین صفتی که بهش میچسبید «هولناک» بود. با این ضد حال ابتدای کتاب، عملاً کل نمایشنامه از مزه افتاد و ترجمهاش هم که...دروغ چرا، چنگی به دل نمیزد. کلا نمایشنامه کوتاه کامو یک داستان تراژیک (به نسبت قوی) داشت به علاوه مقادیری نطقهای شبه فلسفی پوچگرا، همان انسان مدرن در اسارت و این حرفها دیگر که البته مقدمه آل احمد هم زیادی پیاز داغش را زیاد کرده بود.
اما سه کتاب دیگر که معمولیتر بودند. کتابهایی با قلم نویسندگان ایرانی که دوستی چندتاییاش را برای گذراندن این تعطیلیهای کشدار ریخته بود توی دست و بال ما. دو کتاب از ناهید طباطبایی با نامهای «خنکای سپیده دم سفر» و «برف و نرگس». کتاب اول که انگار تنهاش خورده است به تنه فیلمنامه زندان زنان، با همان ضعفها کم و بیش، شخصیتهای داستان همگی با برچسبهایشان به خواننده معرفی میشوند، کم عمق و سطحی. انبوهی از مسائل و معضلات اجتماعی هم آن وسط قاطی هم وول میزنند. مجموعه داستان «برف و نرگس» هم دارای همان حال و هوا بود، ایدههایی در مورد موقعیتهای روزمره افراد که تبدیل شده بودند به داستانهای کوتاه تصنعی. به هر حال چیزی میان این دو کتاب نبود که یاد آدم بماند. کمااینکه وقتی به داستان «پنجره روبرو» از مجموعه داستان «برف و نرگس» رسیدم، کم و بیش یقین کردم که این کتاب را قبلا خواندهام با آن طرح جلد آشنا، اما خب هیچ چیز یادم نمانده بود.
آخرین کتاب هم مجموعه داستان «رویای شیرین» بود از ناهید کبیری که پیش از این چیزی از او نخوانده بودم. نثر کبیری کمی شاعرانهتر است و گهگاه توصیفهای ادبی نسبتا غلیظی دارد و چندتایی از داستانها هم دنباله زندگی شخصیتهایی است که بعضا گذرا در داستانهای قبلی مطرح شدهاند. اما خب این هم چندان نچسبید. داستانهایی که انگار دوربین عکاسیای باشند که همینطور چرخیدهاند و از نماهایی در زندگی روزمره عکس انداختهاند، عکسهایی که سه بعدی نبودنشان به کنار، وضوح تصاویرشان هم چنگی به دل نمیزند.
Saturday, March 24, 2007
قرائتی نقادانه از آگهیهای تجاری تلویزیون در ایران : مصداق یک پژوهش خوب
خب دل خوشی نداشتم دیگر، من با آن تعلقخاطر و بعضا تعصبم به جریان اصلی جامعهشناسی همیشه به چیز ولنگاری مثل «مطالعات فرهنگی» مشکوک بودهام*. از آثار دکتر پاینده هم درست و حسابی چیزی نخوانده بودم چون عمدتا جزء ملحقات شناخته شده این امر مشکوک به شمار میروند. «روانکاوی فرهنگ عامه» (ترجمه پاینده) را فقط ورق زده و به یادداشتهایی که اینجا و آنجا دربارهاش خوانده بودم، اکتفا کردم.گرچه هیچوقت منکر ایدهها و بصیرتهای درخشان مطالعات فرهنگی نبودهام اما در این بار کردن معناهای عجیب و غریب بر پس و پشت چیزها تردیدهای جدی داشتهام.
راستش سراغ این کتاب هم فقط از جهت ابزاری رفتم. از شما چه پنهان در پی ادامه انجام وظیفه در شغل انبیاییام، فکر کردم رمزگشایی از نشانههای تصویری جذابیت خاصی برای این دخترهای شیطان و البته از خود مطمئن دبیرستانی دارد. یک جورهایی شاید من را هم به آن هدف کاستن از عقاید غالبیشان نزدیکتر میکرد.
القصه، با یک سری پیشداوریها و غرضورزیهای معمول کتاب را شروع کردم و هر چقدر جلوتر رفتم، بیشتر از خودم و پیشفرضهایم شرمنده شدم. کتاب بر مبنای یک پژوهش شکل گرفته است و انصافا در این میان کم فروشی نکرده است. نویسنده با دقتی که در میان پژوهشگران این دوره و زمانه (به خصوص در میان پژوهشگران به اصطلاح کیفی مسلک) کمیاب است سعی میکند به همه چراهای احتمالی مخاطب از پیش پاسخ دهد. چرا یک رویکرد نظری و روششناختی خاص را برگزیده است، چرا رویکردهای دیگر قادر به برآوردن اهداف تحقیق نبودهاند، مزیت انتخاب این رویکردهای خاص چیست و هزاران پرسش احتمالی دیگر که نویسنده با زیرکی خاصی سعی کرده است مهمترین آنها را حدس بزند و البته پاسخ دهد. برهمین مبنا محقق نه تنها با دلایل خود خواننده را با برگزیدن روش کیفی همراه میکند، بلکه گزارش یافتههای کیفی تحقیق نیز نظم و نسق قابل توجهی دارد و برعکس بسیاری از پژوهشهای مشابه، این احساس را در خواننده ایجاد نمیکند که به زور میخواهد فرضیات خود را با شواهدی محدود و سطحی و سوگیرانه تایید کند.
البته کم و بیش به گوشم رسیده است که برخی خوانندگان تعدد مثالهای کتاب (به خصوص در مورد جنسیت) را تکراری و غیرلازم دانسته و معتقد بودند که تلاشهایی در جهت افزایش صفحات کتاب در آن مشهود است اما من شخصا با چنین قضاوتی همدلی ندارم. به نظرم تعدد موارد تشریح شده در قسمت یافتههای تحقیق نهتنها غیرلازم نبوده است بلکه اتفاقا نقش مهمی در ایجاد توانایی و مهارت در مخاطب برای رمزگشایی و کشف معناهای پنهان در تبلیغات دارد. سادهاش اینکه با آنهمه مثالهای مختلف یک جورهایی ماهیگیری را یادتان میدهد.
به هرحال من از کتاب خوشم آمد و به نظرم مصداق خوبی برای یک پژوهش کیفی تر و تمیز است و علیرغم آن قیمت بعضا کمرشکنش که احتمالا به واسطه عکسهای رنگی متعدد است، توصیهاش میکنم. کمترین نتیجهاش این است که دیگر آرم و آهنگ پخش آگهی بازرگانی را که میبینید و میشنوید دل پیچه که نمیگیرید به کنار، هفت اتاق آنورتر هم که باشید، انگار مویتان را آتش زده باشند، میآیید مینشینید و مثل بچهها جلوی تلویزیون میخ میشوید.