Friday, October 29, 2010

استراتژی شکست


آن زمان که کاوه لاجوردی «اخلاق شکست» را نوشت، داد منتقدان بیش از همه از این درآمده بود که ای بابا، این‌ها هم با این اخلاق‌گرایی انتزاعی و بی‌جای‌شان. آخر مگر مجبورید یک تصمیم و کنش سیاسی را با معیار بی‌ربطی مثل اخلاق محک بزنید؟ قاعدتا یک کنش سیاسی باید از منظر پیامدهای "سیاسی" آن کنش ارزیابی شود نه از منظر اخلاق‌گرایی فردی و در خلاء و بدون در نظر گرفتن شرایط واقعیِ حوزه‌ی سیاست و در یک کلام و به قول خودشان به دور از «واقع‌گرایی سیاسی». انگار حالا اگر آن تصمیم را از منظر واقع‌گرایی سیاسی ارزیابی کنیم، خیلی تصمیم هوشمندانه‌ و قابل دفاعی به نظر می‌اید. من آن زمان خیلی وارد بحث نشدم چون در امکان و مطلوبیتِ نقدِ اخلاقی حوزه‌ی سیاست کم‌وبیش با موضع منتقدان همراه بودم بدین‌معناکه من هم فکر می‌کنم نقد اخلاقی تصمیمات سیاسی نه ممکن است از نظر اخلاقی و نه مطلوب است چه از منظر اخلاقی و چه از نظر پیامدهای سیاسی، شرح چند و چون این موضع و دلایل اتخاذش بماند برای فرصتی دیگر، بحثی که حالا دارم برمی‌گردد به آن تایید و دفاع تلویحی تصمیم موسوی از منظر واقع‌گرایی سیاسی، می‌خواهم بگویم اخلاق به کنار، آن تصمیم موسوی حتی از منظر به اصطلاح واقع‌گرایی سیاسی هم نه فقط تصمیم هوشمندانه‌ای نبود بلکه اتفاقا پیامدهای نامطلوبش بیش از دستاوردهای احتمالی‌اش بود. درواقع به نظر من، نقد اصلی به موسوی اتفاقا از منظر واقع‌گرایی سیاسی وارد است در قالب آن‌چه که من نامش را نداشتن «استراتژی شکست» می‌گذارم و مصداقش را همان اعلام زودهنگام پیروزی می‌دانم. چطور؟

بگذارید برگردیم به روز انتخابات، آن‌طور که بعدها سبزها به کرات رویش انگشت گذاشتند و ایشان هم در جوابیه‌شان بدان اشاره داشته‌اند، گویا فارس و ایرنا در اعلام زودهنگام پیروزی نامزد موردنظرشان از موسوی پیشی گرفته بودند. درواقع، "ظاهر امر" را که نگاه کنیم، مصاحبه‌ی میرحسین در ساعت 23 روز جمعه، بیش از آن‌که استراتژی‌ای فکر شده و غافلگیرانه باشد، بیشتر یک‌جور از روی دست رقیب کپی کردن و هول شدن و کم‌نیاوردن کودکانه به نظر می‌آید. درواقع موسوی و حامیانش احتمالا بعد از آن اخبار منتشره‌ی فارس و ایرنا بود که در لحظه تصمیم گرفتند مقابله‌ی به مثل کنند تا یک وقت از رقیب‌شان جا نمانند. اما حالا منشاء این تصمیم به کنار، موسوی بر چه اساسی تصمیم گرفت خود را پیروز قطعی انتخابات اعلام کند؟ آن‌طور که ایشان گفته‌اند و به عقل هم جور در می‌آید از روی شواهد و دقیقا سوال اصلی این‌جاست که کدام شواهد؟ احتمالا جواب این است: از روی خبرهایی که از این‌جا و آن‌جا رسیده بود، روی خبرها که انگشت بگذاری، احتمالا مصداقش می‌شود گزارش‌هایی که از ناظرین صندوق‌ها رسیده بود. خب اگر واقعا این‌گونه است، یعنی چنان‌که ایشان هم از خاطرات‌شان در آن شب نقل کرده‌اند، شواهدی دال بر پیروزی قاطع موسوی وجود داشته است، آیا هوشمندانه‌تر نبود که موسوی به جای اعلام پیروزی زودهنگام که پایین‌تر نشان خواهم داد چقدر در بلندمدت ابتکار عمل را از موسوی سلب کرد و او را در راهی انداخت که تاثیرش بر اوضاع را به حداقل رساند، به جای اعلام پیروزی دقیقا همان "شواهد" پیروزی را اعلام می‌کرد؟ یعنی آیا بهتر نبود موسوی به جای این‌که منفعلانه از روی دست احمدی‌نژاد نگاه کند و پیش از پایان شمارش آراء اعلام پیروزی کند، دست پیش بر وزارت کشور می‌گرفت و شروع می‌کرد آرای تفکیکی صندوق‌ها را به نقل از ناظرینش اعلام کردن؟ می‌گویند چرا وزارت کشور آرای تفکیکی صندوق‌ها را این‌قدر دیر اعلام کرد، خب بهتر شما، برمی‌داشتید از تک‌تک ناظرین‌تان همان تعداد رای‌هایی را که در صورت‌جلسه‌ی هر صندوق زیرش را امضاء کرده بودند خردخرد یا یک‌جا منتشر می‌کردید، آن‌وقت به نظرتان وزارت کشور جرات داشت عددی خلاف آن اعداد را برای آن صندوق‌های خاص اعلام کند؟ تعداد ناظرهای‌تان کم بود؟ گرچه وزارت کشور می‌گوید بیش از چهل‌هزار نفر و این یعنی ناظر بیش 90 درصد صندوق‌ها بودن اما خب حالا لابد آن‌ها یک‌ حرفی می‌زنند، گیریم نصف این ناظرین واقعا امکان نظارت و حضور در هنگام شمارش آراء را داشته‌اند، خب چرا نیمی دیگر را از روی همین نیمه تخمین نزنیم؟ چرا بگذاریم آش آرای تفکیکی ۴۶هزار صندوق را آن‌ها بپزند و بعد هم ما دست‌مان به هیچ‌جا بند نباشد؟ می‌شد تا صبح وزارت کشور آرای تجمیع شده اعلام کند و همان معدود رسانه‌های حامی موسوی آرای تفکیک شده به نقل از ناظران‌شان بر سر صندوق‌ها؛ می‌شد گفت که ما بیست‌ هزارتا ناظر داشته‌ایم و بر مبنای گزارش این‌ها موسوی این‌قدر رای داشته و اگر همین الگو کم‌وبیش بر نصف دیگر صندوق‌ها هم حاکم باشد (که دلیلی ندارد نباشد) پس رای موسوی حدودا این‌قدر خواهد بود و الخ. حالا چرا به نظرم این اعلام شواهد بر اعلام پیروزی ارجحیت دارد؟ چون دست موسوی را برای مطالبات مختلف باز می‌گذاشت، موسوی می‌توانست با پافشاری بر روی آرای تفکیکی صندوق‌ها به روایت ناظرینش و به جای آن‌که خواستار ابطال کل انتخابات شود، خواستار ابطال تعداد زیادی از صندوق‌ها شود به‌‌گونه‌ای که گرچه نتیجه‌ی انتخابات تغییر نکند اما لااقل پیروزی زیادی قاطع کاندیدای پیروز را به شدت خدشه‌دار کند، می‌توانست حتی با سران نظام وارد مذاکره شود که این ابطال هر صندوقی که مشکوک به تقلب است نه فقط باعث تضعیف کلیت نظام نیست بلکه اتفاقا تلنگر و چشم غره رفتن به دولتی است که خیلی مستعد خودبزرگ‌بینی و توهم همه کاره بودن و سوءاستفاده از حمایتی است که از سوی قدرتمندترین شخص کشور دریافت کرده است، نشان به آن نشان بازی‌هایی که سر مشایی درآورده است و خون به دل طرفداران دو آتشه‌ی ولایت کرده است و بی‌اعتنایی و دهن‌کجی که به منتخبین ملت می‌کند با این استدلال که هفتصدهزار رای را چه به عرض اندام جلوی بیست و چهار میلیون رای و الخ؟

اما موسوی حالا یا هول شده بود یا جوگیر خبر فارس و ایرنا، به‌هرحال اعلام پیروزی قطعی کرده بود و با این‌کار خود را در راهی انداخته بود که گزینه‌های کمی برای انتخاب وجود داشت، او مجبور بود، به واقعی‌ترین معنای کلمه "مجبور بود"، مطالبه‌اش را یک مطالبه‌ی حداکثری مثل ابطال انتخابات قرار دهد، راه دیگری نداشت، اگر کوتاه می‌امد جواب هواداران میلیونی‌اش را چه می‌داد که یا او را بابت اعلام پیروزی قطعی دروغگو می‌دانستند یا ترسو بابت پیگیر نشدن برای تحقق این نتیجه‌ی واقعی و حق خودش و میلیون‌ها هوادارش را نستاندن و الخ. کاش ماجرا تا همین حد بود و فقط ابتکار عمل و انتخاب از میان گزینه‌های متعدد را از موسوی و حامیانش سلب می‌کرد، بدبختی بزرگتر این بود که این مطالبه‌ی حداکثری و مرغ یک‌ پا دارد و آن‌هم ابطال انتخابات است و لاغیر و خلاصه راه را بر هر نوع مذاکره و چانه‌زنی و مماشات بستن، رقیب شما را هم به همین اندازه در مسیری صفر و یکی و افراطی قرار می‌دهد. معادله‌‌ای ساده‌ و درعین سادگی هولناک است: شما می‌گویید یا مرگ یا ابطال و حواس‌تان نیست که برای رقیب‌تان هم این دو را هم‌عرض یکدیگر قرار می‌دهید جوری که او هم فکر کند واقعا مساله‌ی مرگ و زندگی است و یا او می میرد و انتخابات ابطال می‌شود یا شما می‌میرید و انتخابات ابطال نمی‌شود، راه سومی هم وجود ندارد، درواقع شما باقی نگذاشته‌اید نه برای خودتان نه برای او، این است که او به جای مرگ خودش به گزینه ی مرگ شما متمایل شود و تشییع جنازه‌ی فتنه را برپا کردن و الخ.

حالا همه‌ی این‌ها از کجا بود؟ از آن واکنش دست‌پاچه و عجولانه به خبر فارس و ایرنا؟ به نظرم گره زدن همه‌ی اتفاقات به یک چنین رخدادی ساده‌لوحانه است، به نظر من علت اصلی که اعلام زود هنگام پیروزی قطعی مصداقی از آن محسوب می‌شود همان نداشتن استراتژی شکست است. این‌که هیچ‌کس پیش از انتخابات فکر نکرده بود که اگر ما به قول‌ خودمان "ظاهرا" شکست خورده اعلام شدیم، چه کار باید بکنیم؟ هیچ‌کس فکر نکرده بود که اگر اختلاف آراء چنین چشم‌گیر و متقلبانه به نظر آمد، چه‌کار می‌شود کرد؟ روی کجاها باید دست گذاشت؟ چطور می‌شود جلوی شانتاژ خبری حامیان دولت با آن همه امکانات رسانه‌ای قد علم کرد؟ چطور می‌شود مساله‌ی نظارت را آن‌چنان سفت و سخت گرفت که یا جای تقلب نماند یا لااقل مسیرهایش خیلی آشکار و روشن توی ذوق بزند، یعنی معلوم شود دقیقا همان جاهایی که نظارت نبوده یک‌هو رای جناب احمدی‌نژاد چندبرابر شده و الخ، می‌دانید چرا به این‌ها فکر نشده بود؟ چون هیچ‌کس پیش از انتخابات حاضر نبود لحظه‌ای به شکست فکر کند، در آن بحبوحه‌ی زنجیره‌ی سبز و شادی‌های شبانه، هیچ‌کس حاضر نبود سناریوهای مختلف شکست بنویسد و برای هر کدام استراتژی‌های خاص تدوین کند، حتی وقتی همه‌جور تخمین احتمالی را کنار می‌گذاشتی و فرض تقلب گسترده را طرح می‌کردی بلکه ادم‌ها را به شکست در همان دوره‌ی اول حساس کنی، یک‌جوری بهت پوزخند می‌زدند که ای بابا، مگر چقدر می‌توانند تقلب کنند؟ تازه کمیته‌ی صیانت از آراء هست و الخ. می‌خواهم بگویم موسوی آن‌شب خیلی بدون فکر و به دور از هر نوع واقع‌گرایی سیاسی و اتفاقا تحت‌تاثیر جو حامیانش اعلام پیروزی قطعی کرد و خودش و آن‌ها یک‌جا افتادند در مسیری پرشیب و بدون هیچ‌گونه امکان خروج به نام ابطال انتخابات چون دقیقا فکر نکرده بودند، به شکست فکر نکرده بودند، حالا هم نمی‌توانستند فکر کنند، نتیجه‌ی انتخابات برای‌شان این‌گونه بود که یا پیروز می‌شویم یا...انتخابات ابطال می‌شود و باز پیروز می‌شویم، کسی نمی‌توانست به شکست فکر کند، موسوی و همه‌ی ما با خودمان فکر می‌کردیم گیرم که ما دست از ابطال برداریم و نتیجه‌ی انتخابات را بپذیریم، خب بعد؟ بعدش چه کنیم؟ هیچ جوابی برای این پرسش وجود نداشت، اصولا بعد  یعنی چه؟ بعدی وجود ندارد اگر ما شکست‌خورده محسوب شویم. این شد که واقعا هم دیگر بعدی وجود نداشت، این است که زمان برای سیاست‌ورزی موسوی و حامیانش در انتخابات هشتاد و هشت متوقف شده است، آدم‌ها منتظرند وقتش برسد و سکون کش‌آمده‌ی همه‌ی روزها و ماه‌ها و بلکه هم سال‌های پس از انتخابات تمام شود و "بالاخره" ما پیروز شویم تا زمان دوباره به حرکت بیفتد و ما بتوانیم مثل قبل باشیم، مثل قبل سیاست‌ورزی کنیم.     

پی‌نوشت ۱: حالاست که دوستان صدای‌شان را بلند کنند که من جو روز انتخابات و روزهای پس از آن را نادیده گرفته‌ام، بازداشت‌هایی که حکم آن دو سه روز قبل از انتخابات صادر شده بود و پلمپ دفاتر ستاد و بگیروببندهای گسترده و فضای امنیتی و الخ؛ خب چه انتظاری می‌شود داشت؟ نکند انتظار داشتیم میز کنفرانس برای‌مان بگذارند که خب حالا همه بنشینید دور هم و عقل‌های‌تان را بگذارید روی هم و ببینید چه می‌شود کرد با این اعلام نتیجه! خب طبیعی است که رقیب شما سعی کند امکان هر نوع کنش اعتراضی موثر را از شما سلب کند، دقیقا به همین دلیل پاسخ سوال چه کنم چه کنم بیست و سوم خرداد را باید روزها و حتی هفته‌های قبل از انتخابات پیدا می‌کردیم، آن زمان که وقت داشتیم در کنار همه‌ی آن شور و امید برای پیروزی، کمی هم دور هم بنشینیم و به سناریوهای مختلفی فکر کنیم که در آن ما را شکست‌خورده "اعلام" می‌کردند و تنها در این حالت بود که احتمالا برای آن موج بازداشت‌ها آمادگی داشتیم و از آن فضای پیش آمده یکه نمی‌خوردیم و از قضا ابتکار عمل را بدست می‌گرفتیم، فارغ از هر نوع هیجان و سرخوردگی و عصبانیت و الخ.

پی‌نوشت ۲: دوستان احتمالا تذکر می‌دهند که من یک چیز دیگر را هم نادیده گرفته‌ام، این‌که اصولا گزارش ناظران چگونه و کجا و به دست چه کسی قرار بود رسانده شود با آن قطعی اس‌ام‌اس‌ها و قطعی تلفن‌های کمیته‌ی صیانت از آراء و اوضاع آشفته ی ستاد و...اصلا چه کسی جرات می‌کرد در آن فضای امنیتی  و به قول دوستان کودتایی بیاید آمار صندوق‌اش را اعلام کند. خب راستش به نظرم احساس‌مان از زمان حال دارد بیش از حد روی خاطرات‌مان از گذشته تاثیر می‌گذارد. حالا اس‌ام‌اس و تلفن فلان‌جا قطع شده بود، کل تلفن‌های مملکت که قطع نشده بود، یعنی به عصر حجر و غارنشینی که برنگشته بودیم که امکان هر نوع ارتباط از راه دور ناممکن باشد. تا آن‌جایی که من دیدم، سیدعلی‌اکبر محتشمی‌پور، رئیس کمیته‌ی صیانت از آراء هیچ‌وقت دستگیر نشد و علی‌رغم این‌که بسیاری از اعضای ستاد قبلی خاتمی هدف موج اول بازداشت‌ها قرار گرفتند اما تقریبا بخش عمده‌ی اعضای ستاد مرکزی موسوی تا ماه‌ها بعد از انتخابات آزاد بودند، می‌خواهم بگویم بالاخره یک کسانی بودند که در صورت لزوم می‌توانستند گزارش‌ها را ثبت و ضبط کنند و اختلافش را با آرای اعلام شده نشان دهند و میزان تقلب را تخمین بزنند و منتشر کنند به جای آن بیانیه‌ها و مصاحبه‌های ریز و درشتی که ناف‌شان را با "ابطال انتخابات" بریده بودند. در مورد ناظران و ترس‌شان هم به گمانم دیگر زیادی یادتان نمی‌آید، انگار یادتان رفته آن داغی روزها و هفته‌های بعد از انتخابات را که ملت حاضر به پرداخت هر نوع هزینه‌ای بودند و کلا تریپ‌شان این بود که: «بکشید ما را، ملت ما بیدارتر می‌شود».

پی‌نوشت ۳: حالا باز من نمی‌دانم این مطلب را نوشتم دوستان دقیقا چه برداشتی از آن می‌کنند، درواقع به نظرشان می‌آید با این اوصاف من مثلا موسوی را رهبر مناسبی برای جنبش سبز نمی‌دانم و فکر می‌کنم بهتر از او پیدا می‌شود و...برای رفع چنین شبهاتی هم که شده، بگذارید صریحا بگویم که از نظر من موسوی نه سیاست‌مدار خیلی هوشمندی است و نه کسی که کلا به درد این‌کار نخورد، از نظر من موسوی برآیند نسبتا دقیقی از بدنه‌ی اجتماعی جنبش سبز در ایران است، بدین‌معناکه او کم‌وبیش بازتاب‌دهنده‌ی آن‌هاست، بازتاب‌دهنده‌ی خواست‌شان، ایده‌های‌شان، خوشایندها و ناخوشایندهای‌شان و از همه‌ مهم‌تر: احساسات و هیجان‌های‌شان. این است که به نظرم نمی‌آید اعلام زودهنگام پیروزی قطعی خیلی از متوسط خواست و هیجان حامیانش در آن لحظه از زمان انحراف داشته باشد گرچه تمام بحث این پست این بود که گرچه ما ممکن است از آن دست پیش گرفتن و واکنش خلق‌الساعه به خبر فارس و ایرنا، خیلی هم کیف کرده باشیم، اما شاید اگر یک‌بار دیگر کنش و واکنش‌های منتهی به امروزمان را مرور کنیم، جایگزین‌های هوشمندانه‌تری برای آن واکنش زودهنگام بیابیم. 

پی‌نوشت ۴: حالا من واکنش این طرف را احساسی و هیجانی دانستم، یک وقت شبهه پیش نیاید که واکنش‌های آن طرف را خیلی عقلانی و هوشمندانه می‌دانم، از قضا از آن‌جایی‌که خدا در و تخته‌ی مملکت را خوب به هم جفت و جور کرده است، واکنش آن طرف هم دست کمی از این طرف ندارد، خشونت عریان و سرکوب بی‌حد و حساب آن طرفی هم واکنشی بوده است دست‌پاچه و ترس‌خورده و از سر توهمات توطئه‌های سازمان‌یافته و خلاصه کنم: واکنشی بوده است غریزی، چنگ و دندان نشان دادنی از سر غریزه‌ی بقا.

پی‌نوشت ۵: حالا نه، اما یک وقتی که آب‌ها از آسیاب افتاد، بیایید دور هم بنشینیم ببینیم آن نماز جمعه‌ی بی‌سابقه و بهت‌برانگیز 29 خرداد که در همه‌ی ماه‌های بعد از آن سرلوحه‌ی رفتار حکومت قرار گرفت، دقیقا از کجا آب خورد. به نظرم تحلیل کنش و واکنش‌های دو طرف در آن یک هفته‌ی بعد از انتخابات اهمیت فراوانی در این بحث واقع‌گرایی سیاسی دارند، یعنی بیایید خودمان را بکشیم بیرون گود و به ماجرا در قالب دو نیروی سیاسی نگاه کنیم که یکی مدعی پیروزی در انتخابات است و دیگری که شکست‌خورده اعلام شده این نتیجه را از اساس بی‌ربط می‌داند، بعد بیایید ببینیم توی آن یک هفته چه چرخه‌ای از کنش و واکنش‌ها شکل گرفت که آن افراط‌گرایی ماه‌های بعد را رقم زد.  

Tuesday, September 28, 2010

اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته 2

اما این طرح چگونه می‌توانست آن مسائل پنج‌گانه را اگر نه از بین ببرد، لااقل کمرنگ‌تر کند. بگذارید یکی یکی جلو بروم و در باب هر مساله مزایای طرح را شرح دهم.

1- جایگزینی اجماع دموکراتیک به جای اجماع مبتنی بر ریش‌سفیدی

به گمانم این مورد آن قدرها نیاز به توضیح ندارد. گفتیم که اجماع مبتنی بر ریش‌ سفیدی دو مشکل اصلی داشت: یکی هدر دادن وقت و انرژی فزاینده در جلسات و بحث‌های بی‌پایان برای دست‌یابی به اجماع و دوم و مهم‌تر از آن، سرشکن نشدن هزینه‌ی شکست احتمالی بر روی بدنه‌ی حامیان و پرداخت هزینه از سوی تعداد محدودی از تصمیم‌گیرندگان اصلی و به دنبال آن از بین رفتن همه‌ی آن سرمایه و شبکه‌ی اجتماعی‌ای که پیش از هر انتخابات شکل می‌گرفت.

به نظر می‌رسد ایده‌ی طرح شده تا حد زیادی می‌توانست این هر دو مساله را کمرنگ کند. هم به بحث و جدل‌های تمام‌نشدنی میان سران احزاب‌ اصلاح‌طلب پایان دهد؛ به‌خصوص بعد از اعلام ردصلاحیت‌ها از سوی شورای نگهبان که گاه باعث تکرار ساعت‌ها بحث و چانه‌زنی مجدد برای جایگزینی افراد رد صلاحیت شده بود. در این ایده حتی اگر میان سی نفر منتخب، بیست و نه نفر نیز رد صلاحیت می‌شدند، بدون هیچ گونه دعوا و درگیری و اتلاف زمان و هزینه‌ای، جایگزین‌ها به ترتیب بیشترین آرای کسب شده مشخص بودند و این روند به شفافیت فرآیند انتخابات نه فقط برای احزاب اصلاح‌طلب و حامیان‌شان، بلکه برای رقیبان‌شان در عرصه‌ی سیاست و حتی برای شورای نگهبان منجر می‌شد. درواقع از آن‌جایی‌که تکلیف همه با لیست اصلاح‌طلبان چند ماهی پیش از انتخابات روشن بود، احتمالا محاسبات سود و هزینه‌ی رد صلاحیت‌ها و استراتژی‌های رقابت و مبارزه‌ی انتخاباتی با روشنی و دقت و در کل عقلانیت بیشتری صورت می‌گرفت. در عین حال حتی اگر لیستی که بر مبنای آرای بدنه‌ی اجتماعی حامیان شکل گرفته بود، به‌طور کامل شکست می خورد (چنان‌که لیست مورد اجماع در انتخابات مجلس 86 چنین شکستی را پذیرا شد) هزینه‌ی شکست نه فقط بر روی احزاب اصلاح‌طلب و اعضای شناخته شده‌شان، بلکه بر روی چندصد هزار نفری سرشکن می‌شد که با هر نوع محاسبه و دلیل و حتی دهان‌بینی و گوش کردن به حرف این و آن و اصلا چه می‌دانم جوگیر شدن غیرعقلانی، تک‌تک اعضای آن لیست شکست خورده را انتخاب کرده بودند.

جالب است که ساره بعد از خواندن پست قبل، یک سوال مشابه این بحث مطرح کرد و آن این‌‌که از کجا معلوم که خرد جمعی هواداران بتواند تصمیمی عاقلانه و متناسب با شرایط واقعی اتخاذ کند. به خصوص که گویا تجربه نشان داده است که خرد جمعی معمولا جوگیرانه و تحت تاثیر مو‌ج‌های تبلیغی – احساسی تصمیم می‌گیرد. مثال و مصداق حرفش هم دور اول انتخابات ریاست جمهوری 84 بود. می گفت آن زمان هر چقدر عقلای سیاسی به گوش بدنه‌ی حامیان و هواداران معین خواندند که حمایت از معین نباید با تخریب چهره‌ی هاشمی (به عنوان یکی از رقبای اصلی‌اش) همراه باشد، کسی وقعی بهشان نگذاشت. استدلال این بود که اگر انتقاد و تخریب چهره‌ی هاشمی در دوره‌ی اول از حد بگذرد، نتیجه‌‌ی دور دوم در صورتی که یکی از کاندیداهای راه یافته هاشمی رفسنجانی باشد (که از قضا خیلی هم محتمل بود)، خود به خود از پیش مشخص خواهد بود. چراکه بدیهی است علی‌رغم آن حجم فراگیر از تبلیغات منفی بر روی او در دور اول، هر کسی، دقیقا هر کسی، در مقابل او در دوم قرار گیرد، با بیشترین احتمال پیروز میدان خواهد بود. استدلال معقول و قابل پذیرشی به نظر می‌رسد اما این استدلال کمتر به گوش هواداران معین رفت. این شد که کسانی که بیشترین و بنیادی‌ترین انتقادها را یکی دو هفته مانده به انتخابات به هاشمی وارد کردند، یک هفته بعد مجبور شدند با سری افکنده و زبانی کوتاه، از تمام آن مواضع تند و تیز کوتاه بیایند و حمایت بی‌قید و شرط‌شان را از کسی در بوق و کرنا کنند که یکی دو هفته پیش از او به عنوان کاندیدای منفور یاد می‌کردند. به نظر ساره این مثال نمونه ای است تیپیک از محاسبات و تصمیمات خرد جمعی حامیان دموکراسی در ایران که به نظر می رسد آن‌قدرها هم عاقلانه و منطبق بر شرایط واقعی نباشد. این درحالی است که آدم‌هایی که به قول ما اجماع مبتنی بر ریش سفیدی را صورت می‌دهند، لااقل آدم‌هایی هستند که سال‌ها تجربه‌ی کار سیاسی دارند، به پیچ و خم‌های رسمی و غیر رسمی حوزه‌ی سیاست در ایران واردند، رقبای شان را بهتر از هر کسی می‌شناسند و...چرا ما باید امکان تصمیم‌گیری از چنین آدم‌های نسبتا کاربلدی را به آدم‌هایی معمولی و با تجربه و آگاهی سیاسی اندک تعمیم دهیم؟ خب این سوال – انتقاد اول است که بیشتر ناظر است به مطلوبیت اجرای چنین ایده‌ای (فارغ از امکانش).

اما یک سوال – انتقاد دیگر هم بود که از سوی یکی از اساتید شناخته‌ی شده‌ی اقتصاد طرح شد و بیشتر ناظر بر امکان پذیرش و اجرای چنین ایده‌ای از سوی سران احزاب اصطلاح طلب بود.

بحث ایشان این بود که اصلا چه دلیلی دارد که سران احزاب اصلاح‌طلب با این شکستن انحصار تصمیم گیری در مورد کاندیداها موافقت کنند؟ چه مطلوبیتی برای شان دارد؟ فکرش را بکنید که این بندگان خدا تا تقی به توقی می‌خورد و اوضاع قمر در عقرب می‌شود، هدف هر نوع اتهام و محاکمه و بگیر و ببند قرار می‌گیرند و به نوعی پرداخت‌کنندگان اصلی هزینه‌ی کنش‌ها و تصمیمات سیاسی به شمار می‌روند، بعد در مقابل این‌همه هزینه تنها مزیت نسبی‌ای که بر دیگران دارند، همین انتخاب و تصمیم‌گیری بر سر کاندیداهای انتخاباتی است، خب حالا شما می‌خواهید همین یک مزیت و اختیار انحصاری را هم ازشان بگیرید و در عوض نه حتی پیروزی در انتخابات، بلکه وعده‌‌های سر خرمنی مثل پیشبرد بلندمدت دموکراسی تحویل‌شان بدهید. بر مبنای کدام محاسبه‌ی سود و هزینه‌ی عقلانی‌ای ممکن است این افراد با چنین تصمیمی موافقت کنند؟

به نظر ما هر دوی این سوال – انتقادات، در چهارچوب پیش‌فرض‌های ایده‌ی طرح شده در باب تعریف دموکراسی و تلاش برای پیشبرد آن جواب دارد و اتفاقا یکی از جاهایی که تفاوت تعریف و تلقی از دموکراسی پررنگ می‌شود در پاسخ همین سوالات نهفته است. نظر شما چیست؟

Sunday, September 5, 2010

اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته 1

خب کجا بودیم؟ پاییز 86 و انتخابات مجلس که قرار بود اسفند ماه همان سال برگزار شود. گفتیم که از نظر ما، اصلاح‌طلبان لااقل با پنج مساله‌ی اساسی روبرو بودند که این طرح قرار بود برای‌شان راه‌حلی پیدا کند. این مسائل عبارت بودند از:

1- اجماع مبتنی بر ریش‌سفیدی که گذشته از هزینه‌زا بودن و تلف کردن وقت و انرژی برای دست‌یابی به اجماع، هزینه‌های شکست را بر روی افراد محدودی سرشکن می‌کرد و این باعث از بین رفتن همه‌ی سرمایه‌ی اجتماعی‌ای می‌شد که پیش از هر انتخابات شکل می‌گرفت و پس آن و به دنبال شکست، یک‌شبه بر باد می‌رفت.

2- بدنه‌ی اجتماعی متکثر و فردگرا که زیر بار هیچ نوع رای تشکیلاتی و از بالا نمی‌رفت.

3- عدم دسترسی به رسانه‌های فراگیر و کمبود شدید بودجه و امکانات تبلیغی، به خصوص در مقایسه با رقیبی که تمام امکانات دولتی را یک‌جا در دست داشت.

در کنار این سه مساله‌ی داخلی، دو مشکل بیرونی هم وجود داشت که دست‌کمی از مسائل داخلی نداشت: یکی ردصلاحیت‌های گسترده‌ی نیروهای اصلاح‌طلب از سوی شورای نگهبان و دیگری شبهه‌ی قدرت‌طلبی اصلاح‌طلبان در میان عامه‌ی مردم به عنوان کسانی که جز منافع شخصی و گروهی و بازگشت به صحنه‌ی قدرت هدف دیگری ندارند.

در مواجهه با این مسائل پنج‌گانه بود که طرح «اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته» ارائه شد که البته آن‌قدرها هم ایده‌ی بکر و نوآورانه‌ای نبود، شق‌القمر هم نمی‌خواست بکند، حداکثر می‌خواست از تکرار بی‌کم‌وکاست روند بی‌نتیجه‌ی گذشته جلوگیری کند. می‌خواهم بگویم حالا یک‌دفعه جوگیر نشوید بیایید این جا جلسه‌ی نقد و بررسی راه بیندازید که ای بابا، ما را بگو فکر کردیم حالا چه ایده‌ی خلاقانه‌ای می‌خواهی رو کنی بس‌که هی پست بعد پست بعد کردی، نخیر، هیچ از این خبرها نیست، طرح ساده‌ی کم‌وبیش معمولی‌ای است که در خیلی از کشورها مابه‌ازا دارد و همان وقت هم که ما ارائه‌اش دادیم کلی انتقادات ریز و درشت دریافت کردیم که خیلی‌هایش به نظرمان وارد نبود و جواب دادیم و چند تایی هم البته زیرکانه و دقیق بود و روی نقاط ضعف حساسی دست گذاشته بود و...حالا البته نقل این حرف‌ها نیست، این‌ها را گفتم که حواس‌مان باشد پرت نیفتیم یک وقت، بحث حالا خود این طرح تاریخ گذشته و امکان اجرا و غیره‌اش نیست، من داشتم تفاوت دو نگاه به دموکراسی را می‌گفتم که کارم به مثال و مصداق افتاد و از آن‌جا بود که رسیدیم به این «اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته».

ایده این بود که مجموع احزاب اصلاح‌‌طلب یا درواقع همان شورای ائتلاف بیست روز کمپین انتخاباتی برگزار کنند، یعنی بردارند آن بحث‌های تمام‌نشدنی بین سی چهل نفر سران احزاب را بیاورند به حوزه‌ی عمومی؛ برای مثال فرض کنیم در تهران بر سر دویست نفر بحث و جنگ و جدل بود، بحث بر سر این‌که از بین این دویست نفر یک لیست سی نفره برای تهران جور کنند و البته بر سرش اجماع کنند. حرف ما این بود که این دویست نفر را بگذارید به انتخاب عمومی، مثلا بیست جای تهران را مشخص کنید و برای بیست روز انتخابات درون گروهی برگزار کنید و یکی از مهمترین تصمیمات سیاسی‌تان را به صورت دموکراتیک اتخاذ کنید.

فرآیندش هم این‌جوری باشد که هر گروه و دسته و حزبی برای خودش لیست بدهد، حتی سران و شخصیت‌های شناخته شده هم می‌توانند برای خودشان لیست جدا مشخص کنند. مگر سی چهل نفر نیستند که هی می‌روند توی جلسات بی‌پایان و هی بر سر و کله‌ی هم می‌زنند که فلانی توی لیست باشد و بهمانی نباشد و الخ؟ خب این را بگذارید به شور عمومی، یعنی آن دلایل و استدلال‌هایی را که هر حزب و گروه و شخصیتی برای یک لیست مشخص دارد بگذارد به داوری و انتخاب عمومی. یکی می‌گوید من برای این لیست پول خرج می‌کنم و مطمئنم رای می‌آورد؟ باشد، بسم‌الله، پولت را همین حالا خرج کن که لیست‌ات در همین انتخابات رای بیاورد و بشود لیست نهایی، آن یکی می‌گوید من محبوبیتم فلان است و روی هر لیستی دست بگذارم پیروزی‌اش ردخور ندارد؟ بفرمایید، این گوی و این میدان، آن یکی به اعضا و بدنه‌ی حزبی‌اش می‌نازد؟ فلانی می‌گوید این شعار را بدهیم رای می‌آوریم؟ بهمانی می گوید این برنامه را توی بوق و کرنا کنیم رای می‌آوریم؟ خب چه اشکالی دارد؟ همه بیایند وسط، هرکس همان‌کاری را که می خواست برای انتخابات اصلی انجام دهد، یک‌بار در همین انتخابات درون‌گروهی محک بزند ببینیم چند مرده حلاج است. عوض‌اش اگر بزند و واقعا لیست نهایی‌اش (یا بخش عمده‌ای از آن) رای بیاورد، حمایت و امکانات همه‌ی احزاب دیگر و مهم‌تر از همه، رای بدنه‌ی اجتماعی را یک‌جا دارد بی‌حرف پیش، پس فردا هم اگر زد و دست بر قضا لیست در انتخابات نهایی رای نیاورد، هیچ‌کس کاسه کوزه‌ها را بر سر آن‌ها تنها نمی‌شکند ، چون بالاخره کلی آدم دیگر هم بوده اند که این لیست منتخب شان بوده است و هزینه ای هم اگر باشد بر سر همه سرشکن می شود. حالا این‌ها را بگذارم برای پست بعد، شرح و بسط این‌که چطور این ایده می‌توانست آن پنج مساله‌ی پیش‌گفته را لااقل تا حدی کمرنگ کند بماند برای پست بعد.

عجالتا همین‌قدر بگویم که این ایده در این حد کلی و انتزاعی نبود. یعنی تا حد زیادی بر روی جزئیات اجرایی‌اش فکر شده بود، روی این که چطور می شود این ایده را به گونه‌ای اجرا کرد که احتمال مورد استقبال واقع نشدن و درواقع شکستش به حداقل ممکن برسد، این‌که هزینه‌ی اجرایی‌اش حدودا چقدر است، این‌که نقش روزنامه‌ها و مجلات و سایت‌های حامی ایده‌های اصلاح‌طلبانه در این بین چیست، این‌که چطور می‌شود حساسیت رقیب را به حداقل رساند جوری که یک‌هو وزارت کشور هول برش ندارد و هوس نکند قانون یک‌شبه در بیاورد که چنین کاری ممنوع است، این‌که چطور می‌شود از تقلب در چنین انتخاباتی جلوگیری کرد یا به عبارت دیگر، اعتماد عمومی را نسبت به نتایج آن به حداکثر رساند (یعنی در این حد که حتی به نرم‌افزار شمارش آراء هم فکر شده بود) خلاصه جزئیات اجرایی طرح تا حد قابل‌قبولی روشن و مشخص شده بود اما راستش من فکر نمی‌کنم شرح و تفصیل این جزئیات ربط مستقیمی به بحث ما داشته باشد. می‌خواهم بگویم من این‌جا فقط کلیات ایده را گفتم اما این بدین معنا نیست که راجع به جزئیات اجرایی‌اش هیچ فکر و تخمینی وجود نداشت. فقط چون حالا محل بحث ما نفس این طرح نیست، از گفتن‌شان صرف‌نظر می‌کنم تا زودتر بتوانم برگردم به همان بحث اصلی «تفاوت دو نگاه به دموکراسی». این است که پست بعد را با این "فرض" می‌نویسم که این ایده می‌توانست نسبتا موفقیت‌آمیز اجرا شود و مثلا بین دویست تا پانصد هزار رای‌دهنده را در تهران پای صندوق‌های رای این انتخابات درون گروهی بکشاند، پیامدهای کوتاه‌مدت و بلندمدت اجرای چنین طرحی را با "فرض" امکان اجرا و موفقیت نسبی‌اش می‌‌نویسم.

پی‌نوشت: این‌قدر توی سر من نزنید که این پست‌های بلند بالا را کسی نمی‌خواند، خودم می‌دانم که نمی خواند، می‌دانم که تعداد خوانندگان این پست‌ها احتمالا به تعداد انگشت‌های یک دست هم نمی‌رسد، اصلا شاید جز خودم کس دیگری نخواند، لااقل کامل نخواند، باشد، عیب ندارد، من چاره‌ی دیگری ندارم، اگر این‌ها را نگویم نمی‌توانم یک سری حرف‌های اصلی‌تر را هم بگویم، یعنی ذهنم این‌جوری است، مریض است، آسه‌آسه راه می‌رود، قدم به قدم، عرضه ندارد بپرد، یعنی اگر بپرد بعد قاطی می‌کند، همه‌چیز را توی هم توی هم می‌‌گوید، باید ولش کنید به حال خودش، بگذارید نظم خودش را به قضایا بدهد.

Wednesday, September 1, 2010

بچه

آدم ها چطور تصمیم می‌گیرند بچه‌دار شوند؟ چطور می‌توانند تصمیمی بگیرند که پیامدهایش مادام‌العمر و غیرقابل بازگشت است؟ منظورم این است که آدم هر تصمیمی بگیرد می‌تواند بعدا تغییرش دهد، می‌تواند رشته‌اش را تغییر دهد، کارش را عوض کند، حتی ازدواجش را ملغی کند، سر همه‌ی این تغییرات البته آدم هزینه می‌دهد زیاد و کم اما بالاخره یک جوری می‌تواند تصمیم گذشته‌اش را مطابق حال و روز فعلی‌اش راست و ریس کند. اما بچه‌دار شدن از آن معدود تصمیم‌هایی است که راه برگشت ندارد، آدم نمی‌تواند امروز تصمیم بگیرد بچه داشته باشد و دو سال بعد فکر کند خب اشتباه کردم، تصمیم می‌گیرم دیگر نداشته باشم؛ آدم بچه‌دار بچه دارد، هیچ‌جوره نمی‌تواند دیگر نداشته باشد، راه بازگشت ندارد به اصطلاح، پیامد چنین تصمیمی تا آخر عمر باهاش است،‌ زنده است، جلوی چشم‌اش است، نمی‌تواند نادیده‌اش بگیرد. این است که می‌گویم بچه دار شدن یک‌جور تصمیم مادام‌العمر است، آدم نمی‌تواند بعد تغییرش دهد، نمی‌تواند حک و اصلاحش کند، نمی‌تواند بگوید گور پدرش، یک غلطی کردم، گذشت، حالا روز از نو. آدم‌ها چطور می‌توانند چنین تصمیمی بگیرند؟ چطور می‌توانند برای تمام سال‌های بعد از اینِ عمرشان تصمیم بگیرند؟ از کجا مطمئن‌اند اشتباه نمی‌کنند و پشیمان نمی‌شوند؟ نمی‌ترسند یعنی؟ جسارت چنین تصمیم بی‌بازگشتی را چطور پیدا می‌کنند اصلا؟  

Saturday, July 31, 2010

چه کسی هزینه‌ی شکست را می‌پردازد؟

معین را دیدیم یکی از همان شب‌هایی که جلوی اوین شده بود پاتوق شبانه‌مان. پسرش گرفتار بود آن روزها؛ یک شب دیدیم‌اش بین جمعیت، تنها و کم‌وبیش تک‌افتاده، هی دور و بر را نگاه کردم ببینم چند نفر از آن جمعیت دویست سیصد نفری می‌شناسندش، چند نفر می‌روند جلو حال و احوالش را می‌پرسند، خبری نبود، من و پدر و چند نفر دیگر رفتیم جلو و چند کلمه‌ای حرف زدیم در مایه‌های شما هم حتی و آخر چرا و الخ. لبخند غمگینانه‌ای زد و گفت ما برای همدلی با مردم آمده‌ایم؛ مردم اما هیچ حواس‌شان به او نبود، حالا یا نمی‌شناختندش یا حوصله‌اش را نداشتند یا برای‌شان شکست تلخ چهار سال پیش را تداعی می‌کرد و ازش شاکی می‌شدند یا...به‌هرحال کاری به کارش نداشتند آن‌قدرها. آن‌طرف‌تر که رفتیم پدر سرش را تکان داد و به سبک «مملکته؟» گفت: چه کسی باورش می‌شود این آدم یک روزی کاندیدای ریاست‌جمهوری این مملکت بوده است، من رویم را برمی‌گردانم سمت دیگر و فکر می‌کنم نه فقط یک کاندیدا، کاندیدایی که یکی از پیش‌روترین برنامه‌های دموکراسی‌خواهی را در این مملکت ارائه کرده است و لااقل چهارمیلیون رای داشته است و ...چه کسی باورش می‌شود واقعا؟

پس از شکست در دور اول انتخابات ریاست‌جمهوری سال 1384، معین کم‌وبیش از صحنه‌ی سیاست ایران حذف شد. کمی فکر کنید ببینید چند مصاحبه یا سخنرانی از او را در چهار پنج سال گذشته می‌توانید به خاطر آورید، مگر غیر از این است که او حداقل نماینده‌ی منتخب چهار میلیون نفر آدمی بود که خواهان مطالبات دموکراتیک وعده داده شده بودند؟ پس چه شد؟ چرا دیگر هیچ‌کس پیگیر آن مطالبات و برنامه‌ها نشد؟ چرا همه‌چیز با شکست دود شد و به هوا رفت؟ چون ما ملت کم‌حافظه و ناسپاسی هستیم که همه‌چیز را خیلی زود فراموش می‌کنیم؟ چون تعجبی ندارد؟ ما همان ملتی هستیم که صبح می‌گفتیم درود بر مصدق و به شب نرسیده فریاد مرگ بر مصدق شهر را برداشته بود و با این سابقه‌ی تاریخی باید هم با یک شکست فاتحه‌ی همه‌چیز خوانده شود؟

بگذارید کمی جلوتر بروم و برسم به همان آبان ماه 1386، به همان حال و هوای پیش از انتخابات مجلس و مثال دیگری بزنم. به گمانم کمتر کسی تردید دارد که «جبهه‌ی مشارکت ایران اسلامی» یکی از فراگیرترین احزاب در تاریخ پس از انقلاب بوده است. حزبی با اعضای نسبتا فراوان و ساختار تشکیلاتی منظم، یکی از معدود احزابی در ایران که لااقل در صورت ظاهرش به «حزب» به معنای دقیق آن در جامعه‌شناسی سیاسی نزدیک بوده است. به خصوص اگر با دیگر احزاب اصلاح‌طلب مثل کارگزاران یا مجمع روحانیون مبارز مقایسه‌اش کنیم که کل حزب تشکیل شده است از اعضای چندین ساله‌ی شورای مرکزی و دور و بری‌های‌شان، مشارکت حزبی بود که دفاتر استانی دایر کرده بود و در شهرستان‌ها هم عضورگیری می‌کرد. حال همین حزب فراگیر با تجربه‌ی تشکیلاتی در طی 8 سال دولت خاتمی، در آستانه‌ی انتخابات مجلس هشتم، کم و بیش هیچ حرفی برای گفتن در آن شورای ائتلاف نداشت. یعنی رسما گفته بود هر لیستی بستید بستید حتی اگر یک نفر از ما هم نبود، نبود، فقط لیست مورد تایید آقای خاتمی باشد، ما همه‌جوره پایش هستیم. یعنی شما فکر کن فراگیرترین حزب اصلاح‌طلب با بدنه‌ی جوان حزبی که پای کار همه‌جور ایده‌پردازی و تبلیغات بوده است، ایستاده بود کنار و می‌گفت هرچه شورای ائتلاف تصمیم بگیرد و آقای خاتمی تایید کند، ما رویش حرف نمی‌زنیم اصلا. به نظرتان مشارکت چرا به این‌جا رسید؟ فراگیرترین و قدرتمندترین حزب اصلاح‌طلب چطور به این‌جا رسید که هرجور سهم‌خواهی را کنار بگذارد و بشود گوش به فرمان خاتمی و دنباله‌رو باقی احزاب اصلاح‌طلب؟

به گمانم جواب در دو شکست پر هزینه‌ای است که مشارکت پیش از انتخابات 86 متحمل شده بود: شکست تحصن مجلس ششم و شکست معین در انتخابات ریاست‌جمهوری 84؛ همین دو شکست بود که آن‌ها را به عنوان تندروهای ناکامِ اطراف خاتمی بده کرد، می‌خواهم بگویم آن‌زمانی‌که آن‌ها تصمیم‌گیری بر سر مهم‌ترین تصمیم سیاسی‌شان را منوط به نظر آقای خاتمی کردند، به نظر نمی‌رسید آقای خاتمی آن‌ها را آن‌قدرها هم یارغار سیاسی‌ خودش محسوب کند.

باز البته سوال اصلی همچنان باقی است که چرا یک یا دو شکست سیاسی، این‌چنین یک حزب را به ضعف و حاشیه‌نشینی دچار می‌کند که بعد از یکی دو انتخابات تاریخ مصرفش تمام شود و به تدریج یا از صحنه‌ی سیاسی محو شود یا به همان کلونی‌های چند نفره‌ی شورای مرکزی فروکاسته می‌شود. از نظر ما پاسخ این سوال در ساختار تصمیم‌گیری احزاب اصلاح‌طلب یا همان «اجماع مبتنی بر ریش‌سفیدی» نهفته بود. معادله‌ی پیچیده‌ای هم نیست البته. انتخاب کاندیدا(های) هر حزب برای شرکت در انتخابات یکی از اصلی‌ترین و سرنوشت‌ساز‌ترین تصمیمات یک حزب سیاسی محسوب می‌شود چراکه در صورت پیروزی آن کاندیدا(ها)، اصلی‌ترین هدف حزب یعنی دست‌یابی به قدرت سیاسی محقق می‌شود و در صورت شکست نیز حزب از دست‌یابی به این هدف اصلی بازخواهد ماند. لذا تصمیم و انتخاب کاندیدا(ها) بالقوه تصمیم پرهزینه‌ای برای یک حزب سیاسی است. طبیعی است که وقتی این تصمیم تنها از سوی تنی چند از اعضای شورای مرکزی (همان اجماع مبتنی بر ریش سفیدی) انتخاب شود، هزینه‌ی شکست احتمالی هم تنها بر روی همین چند نفر سرشکن می‌شود و این است که بعد از یکی دو دوره شکست متوالی، اصلا دیگر کسی باقی نمی‌ماند که ظرفیت و توان پرداخت هزینه‌ی بیشتر را داشته باشد. بگذارید با مثال توضیح دهم روشن‌تر می‌شود.

وقتی معین به عنوان کاندیدایی با محوریت مطالبات دموکراتیک مطرح شد، در ابتدا حرف و حدیث‌های چندی شکل گرفت، اما بعد که به هر حال به عنوان کاندیدای نهایی یک جریان اجتماعی – سیاسی انتخاب شد، بخش عمده‌ای از هواداران و بدنه‌ی اجتماعی آن جریان (بخوانید شهروندانی که مطالبات دموکراتیک برای‌شان در الویت بود و من، شخصا در بیان‌شان نبودم) به حمایت از او پرداختند. برخی بیشتر و با فعالیت در ستادهای انتخاباتی، برخی کمتر و تنها با رای خود در روز انتخابات. اما وقتی معین ناباورانه در جایگاه چهارم ایستاد و شکست را در همان دور اول انتخابات پذیرا شد، بخش عمده‌ای از این هوادارانِ خسته و سرخورده شروع کردند به انتقادهای ریز و درشت از این قبیل که: «ما از اول هم می‌دانستیم که این آدم به درد این کار نمی‌خورد و حرف زدن بلد نیست و کسی به حرف‌مان گوش نکرد و الخ»، جالب حتی آن‌که کسانی که شورمندانه‌ترین هواداری‌ها را در روزهای پیش از انتخابات از او داشتند، پس از شکست، تندترین و شدیدترین انتقادات را روانه‌ی شخصیت و منش و حتی برنامه‌های کسی می‌کردند که تا چند روز پیش بر سر حمایت از او گریبان چاک می‌دادند. این ‌شد که علی‌رغم آن هواداران چهار میلیونی، بخش عمده‌ای از هزینه‌ی شکست معین بر سر خود او و همان چند نفر اعضای شورای مرکزی‌ای خراب می‌شد که با مشورت و اجماع یکدیگر (و حتی شاید با نظرخواهی‌های غیررسمی از اعضا و بدنه) معین را به عنوان کاندیدا انتخاب کرده بودند. این‌که آدم‌ها بتوانند هزینه‌ی نظر و کنش سیاسی‌شان را بپردازند و دست از فرافکنیِ‌ «تقصیر شما بود» و تحلیل‌های پساواقعیتی «من از اول هم می‌دانستم» بردارند، بیش از آن‌که به شعور و فرهنگ سیاسی و تجربه‌ی تاریخی‌شان برگردد، خیلی ساده به این برمی‌گردد که آن‌ها خود رسما و عملا در این تصمیم‌‌گیری مشارکت کنند. روی این رسمی و عملی تاکید می‌کنم چون من شخصا شاهد بودم که که حزبی مثل مشارکت بر سر انتخابات شوراها، چقدر از بدنه‌اش نظر و مشورت خواست برای انتخاب کاندیداهای شورای شهر سوم (ای‌میل‌های‌شان که از شما دعوت می‌کرد از میان این آدم‌ها لیست منتخب خود را برای‌شان بفرستید، به دست شما هم رسیده بود؟) و مثلا بچه‌های شاخه‌ی جوانان چه ذوقی داشتند بر سر توی لیست رفتن شهاب طباطبایی به عنوان کاندیدای شاخه‌ی جوانان. اما راستش این نظرخواهی‌های غیررسمی و مشورتی، هرگز نمی‌تواند جای‌گزین آن مشارکت رسمی و مستقیم در تصمیم‌گیری شود.

آدم‌ها تنها زمانی هزینه‌ی شکست یک تصمیم سرنوشت‌ساز را متوجه نظر و تحلیل اشتباه خود و نه دیگرانی مانند سران احزاب و سیاست‌مداران و که و که می‌بینند که خودشان را به عنوان یک فرد مستقیما و بدون واسطه در تصمیم‌گیری دخیل ببینند. تنها شاید به این وسیله بود که می شد مثلا هزینه‌ی سنگین شکست معین را نه فقط بر سر چند نفر اعضای شورای مرکزی مشارکت، بلکه بر روی هواداران میلیونی‌ای سرشکن کرد که برنامه‌های معین را اگر نه مطابق، لااقل نزدیک به خواست و منافع خود تشخیص داده بودند. تنها با طراحی مکانیزمی برای سرشکن کردن هزینه‌ی تصمیمات سرنوشت‌ساز بر روی بدنه‌ی اجتماعی حامیان بود که می‌شد از این آفت دیرپای توسعه‌ی سیاسی در ایران جلوگیری کرد که بر اثر آن، نه فقط تشکیلات و سازماندهی هواداران در زمان انتخابات، بلکه مهم‌تر از آن، همه‌ی آگاهی و خواست و سرمایه‌ی اجتماعی شکل گرفته در فرآیند انتخابات، به دنبال شکست یک‌شبه برباد می‌رفت و این است که مثلا امروز هیچ‌کس حتی سرفصل‌های برنامه‌ی دموکراسی‌خواهی معین را به یاد نمی‌آورد یا از تحصن نمایندگان مجلس ششم و خواسته‌های‌‌شان جز خاطره‌ای دور و مبهم باقی نمانده است.

برای این‌که آدم‌ها بتوانند فراز و فرود یک حزب و مطالباتش را نه از بیرون گود و به صورت هوادار یک‌شبه‌ی انتخاباتی، بلکه به صورت مداوم و به عنوان یک شهروند ٱگاه و مسئول تجربه کنند، یکی از راه‌ها تبدیل اجماع مبتنی بر ریش‌سفیدی به اجماع دموکراتیک بود، چگونه؟ پست بعد را بخوانید.

پی‌نوشت1: سررشته‌ی بحث از دست‌تان در نرود، داشتیم از طرحی پیشنهادی حرف می‌زدیم به احزاب اصلاح‌طلب در مورد چگونگی شرکت در انتخابات مجلس هشتم. اسمش بود «اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته»، این پست داشت مشکلی را تشریح می‌کرد که بخش اول این طرح یعنی اجماع دموکراتیک در پاسخ به آن شکل گرفته بود، بخش دوم هم که بیشتر مورد علاقه‌ی من بوده و هست، برمی‌گردد به آن واقعیت بدنه‌ی اجتماعی حامیان مطالبات دموکراتیک در ایران که قشری تحصیل‌کرده و دارای سطح بالایی از فردگرایی مدرن به شمار می‌روند و همه‌ی این‌ها یعنی این‌که زیر بار رای تشکیلاتی نمی‌روند و به گفته دوستانی که از نزدیک دستی بر آتش داشته‌اند، اساسا سازماندهی این قشر اجتماعی اگر ناممکن نباشد، لااقل بسیار دشوار است. بخش دوم طرح یعنی همان بحث اقلیت سازمان‌یافته هم در پاسخ به چنین واقعیتی پیشنهاد شده بود.

پی‌نوشت2: شاید جایش نباشد حالا که در حال و هوای پاییز 86 هستیم، یک‌هو بجهیم به این تابستان گرم و تمام‌نشدنی 89، اما بگذارید در حد یک اشاره بگویم که عنوان این پست قرار بود بالای متنی بنشیند که یک‌جور هشدار زودهنگام بود به رخداد سرنوشت مشابهی برای موسوی در آینده، به این‌که حواس‌تان باشد، او یک سال است دارد بار تمام تصمیم‌گیری‌ها را یک‌تنه به دوش می‌کشد و دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد فرارسیدن زمانی‌که او بابت شکست این تصمیمات و تحقق نیافتن مطالبات و بی‌سرانجام ماندن اعتراضات، مورد شدیدترین انتقادها قرار گیرد دقیقا از سوی همان کسانی که یک روز در هواداری‌اش خیابان‌های تهران را یک‌دست سبز کرده بودند، شما که بهتر می‌دانید لاجرم آن‌کس که بالاتر نشست...

بعد ننشینید بگویید تعجبی ندارد، ملتی که مصدق را فلان، یا چرا راه دور برویم اصلا، همین خاتمی را به یاد بیاورید در یکی دو سال آخر، کسی مانده بود از هوادارانش که انتقاد تند و تیزی را روانه‌اش نکرده باشد؟ دیگر از جنبش دانشجویی و دفتر تحکیم وحدت دوآتشه‌تر و بعدها البته شاکی‌تر و منتقدتر؟ محض رضای خودتان و خدا ربطش ندهید به شعور ملی ما، یا چه می‌دانم به عملکرد طرف، اصلی‌ترین عاملش این است که تصمیمات اساسی را آن‌ها به تنهایی گرفته‌اند، ما حداکثر توی وبلاگ و روزنامه و مجله و اصلا توی دل خودمان، یک‌ نظرات مشورتی داشته‌ایم که بعد از شکست هم خیلی زود اصل‌اش را فراموش می‌کنیم و بنابر واقعیت موجود تصحیح و تعدیل‌اش می‌کنیم و به خیال خودمان از اول هم همین نظر را داشته‌ایم اصلا؛ بعد خب ما که نظر و تحلیل‌مان عیب و ایراد نداشته است، اصلا داشته است، تصمیم را که ما نگرفته‌ایم، «او» گرفته است، به تنهایی، چشم‌اش کور می‌خواست سیاست‌مدار نشود که حالا بابت تصمیماتش یک تنه مورد انتقاد و حذف قرار گیرد. این «او» این ابرانسان‌هایی که یک روز تا قله‌ی قاف بالا می‌بریم‌شان و با دیدن‌شان اشک در چشمان‌مان حلقه می‌زند و جملات بیانیه‌های‌شان را چون آیات الهام‌بخش از حفظ می‌‌خوانیم و یک‌ روز به قعر ذلت فرو می‌اندازیم‌شان که مردک ترسوی بی‌خاصیتِ فلان و بهمان، این آدم‌ها جز سپر بلای شهروندی نداشته‌ی ما نیستند، به شعور و حافظه‌مان هم ربط ندارد، تا وقتی ما در حوزه‌ی کنش‌گری سیاسی (حالا انتخابات باشد یا صادر کردن بیاینه برای یک جنبش اعتراضی یا شرکت و عدم شرکت در یک راهپیمایی یا هر چیز دیگری از این قبیل ) مشارکت جدی و مستقیم در تصمیمات اساسی نداشته باشیم، همین آش است و همین کاسه، حالا یک روز مصدق و خاتمی است، یک روز موسوی و کروبی.

پی‌نوشت3: خودم که نخوانده‌ام اما از دوستان اقتصادی شنیده‌ام که این بحث «ضرورت سرشکن شدن هزینه‌ی تصمیمات مهم و بالقوه پرهزینه برای یک جمع» بیش و بهتر از هرجا در حوزه‌ی تصمیم‌گیری در بنگاه‌های اقتصادی بزرگ مطالعه و فرمول‌بندی شده است. این‌که اگر این مکانیزم بهینه‌ی سرشکن شدن هزینه‌ی تصمیمات بر روی همه‌ی شرکا شکل نگیرد، به جای ادغام شرکت‌های موفق و شکل‌گیری غول‌های اقتصادی، ما با تجزیه‌ی مداوم شرکت‌هایی مواجه می‌شویم که به محض رسیدن به سطح خاصی از سوددهی و موفقیت، با جدا شدن شرکای اصلی، لاجرم به چند شرکت کوچک‌تر تجزیه می‌شوند. الگویی که گویا شاخص بنگاه‌های اقتصادی موفق در ایران است و البته که این انشعاب و تجزیه، نه فقط در مورد بنگاه‌های موفق اقتصادی، بلکه شاخص تجربه‌‌‌های حزبی نسبتا موفق در ایران هم هست. به‌هرحال اگر کسی در این مورد و از منظر اقتصادی و با مثال‌هایی در حوزه‌ی تصمیم‌گیری در بنگاه‌های اقتصادی، مطلبی دارد که تکمیل‌کننده‌ی بحث این پست است، من خیلی خوشحال و سپاس‌گزار می‌شوم اگر اجازه دهد در این وبلاگ و در ادامه‌ی بحث منتشر شود.

Friday, July 23, 2010

86: انتخابات مجلس

آبان بود، قرار بود اسفندماه همان سال انتخابات مجلس هشتم برگزار شود. ما* دوره افتاده بودیم میان احزاب اصلاح‌طلب که شما که انتخابات را نمی‌برید، بیایید یک کار دیگر بکنید که لااقل به حال ما و شما و دموکراسی مفید باشد در بلندمدت. طبق معمول جواب شنیدیم که ای خانم، بلندمدت چرا، نیازی به این کارها نیست، ما هیچ‌کاری هم نکنیم و همین‌طور بنشینیم کنار و دست روی دست بگذاریم حداقل نصف رای تهران را داریم بس‌که مردم این دو سال کشیده‌اند و به خودشان آمده‌اند و قدر اصلاحات و اصلاح طلبان را دانسته‌اند لابد. حالا آن طرحی که ما ارائه کردیم و گرچه با پیروزی در انتخابات منافاتی نداشت اما برای دست‌یابی به این هدف طراحی نشده بود چه بود؟ اسمش را گذاشته بودیم: «اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته» برای دوست همراه من بخش اول‌اش مهم بود و برای خود من آن تکه‌ی اقلیت سازمان‌یافته. حالا محتوای این طرح و اصلا هدفش چه بود؟ قرار بود برای چند مساله و مشکل ریشه‌دار در میان اصلاح‌طلبان راه‌حلی پیشنهاد کند با محوریت دست‌یابی بلندمدت به وضعیت دموکراتیک در جامعه.

اولین هدفش همان جایگزین کردن «اجماع مبتنی بر ریش‌سفیدی» بود با «اجماع دموکراتیک». اجماع مبتنی بر ریش‌سفیدی یعنی چه؟ یعنی همین بساطی که اصلاح‌طلبان بر سر هر انتخابات راه می‌انداختند، به‌خصوص بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری 84 که پشت دست‌شان را داغ کردند بابت کاندیداهای جداگانه و بعد از آن بود که ائتلاف شد مساله‌ی مرگ و زندگی. رسم‌شان این شد که چند ماهی قبل از انتخابات، سران و کله‌گنده‌های هر حزب بنشینند توی یک اتاق دربسته و هی توی سروکله‌ی هم بزنند که من پول دارم و هزینه‌ی تبلیغات می‌هم و پس باید کاندیداهای من توی لیست باشند و آن یکی بگوید نخیر، من محبوبیت دارم و رای دارم و نشان به آن نشان انتخابات فلان که من چندم شدم و سومی درمی‌آید که نخیر، نه پول تو به درد می‌خورد نه محبوبیت تو وقتی آدم‌هایی نباشند که پای کار تبلیغات و رای جمع کردن شوند، من این بدنه‌ی جوانِ حزبیِ پای کار را در اختیار دارم پس باید سهم بیشتری از این لیست کذا داشته باشم. خلاصه‌اش این‌که چند ماهی توی سروکله‌ی هم می‌زدند و اصطلاحا چانه‌زنی می‌کردند و بالاخره از سر ناچاری این‌که دیر شد و دیگر فرصتی نمانده است، با کلی گله و حرف و حدیث پشت پرده بر سر یک لیست به اجماع می‌رسیدند. این فرآیند از چند ماهی قبل از انتخابات آغاز می‌شد و پس از اعلام رد صلاحیت‌ها از سوی شورای نگهبان به نقطه‌ی اوج و بحرانی خودش می‌رسید. اما فقط هزینه‌زا بودن این نوع اجماع نبود که مساله‌ساز بود، مشکل فقط این نبود که شورای نگهبان با خودش فکر می‌کرد که حالا بر فرض که نیمی از لیست اولیه را رد صلاحیت کنیم، مگر با نظر چندنفر مخالفت کرده‌ایم؟ فوقش چهل پنجاه نفری که دور هم نشسته‌اند و بر سر مناسب بودن این آدم‌ها به توافق رسیده‌اند، مساله‌ی اساسی این فرآیندِ دست‌یابی به اجماع، بیش از همه در زمان شکست بود که آشکار می‌شد، در پاسخ به این سوال که «چه کسی باید مسئولیت شکست را بر عهده بگیرد و هزینه‌ی آن را بپردازد». اجازه دهید این بحث هزینه‌ی شکست را در پست بعد به صورت جداگانه و با ارجاع به سرنوشت معین و البته مشارکت شرح دهم.

اما مشکل دوم بر سر منابع مالی و امکانات رسانه‌ای بود، در مقایسه با رقیبی که از همه‌جور امکانات دولتی و رسانه‌ای و منابع کلان ملی بهره‌مند بود، اصلاح‌طلبان نه فقط دست‌شان از دولت و منابع‌اش کوتاه بود، بلکه حامیان ثروتمند زیادی هم نداشتند و مهم‌تر از همه، رسانه‌ی فراگیری که صدای‌شان را به گوش کسانی غیر از حامیان‌شان برساند، در دسترس‌شان نبود.

اما مشکل سوم برمی‌گردد به پیشنهاد دوم طرح یعنی «اقلیت سازمان‌یافته»؛ مساله این بود که بر خلاف حامیان رقیب که همه گوش به فرمان یک نفر داشتند و اگر شما با استفاده از انواع روش‌های هرمنوتیکی و غیرهرمنوتیکی نشان می‌داید که نظر ایشان به نظر کدام‌یک نزدیک‌تر است، کار تمام بود، اصلاح‌طلبان بدنه‌ی اجتماعی متکثر و به شدت فردگرایی را دارا بودند که اصطلاحا هر یک نفرشان ملتی بود برای خودش. این یعنی این‌که تازه بعد از این‌که پدر خودتان را در می‌آوردید و لیست مشترک ارائه می‌کردید تازه حرف و حدیث‌ها شروع می‌شد که آخر فلانی کجایش اصلاح‌طلب است و بهمانی فلان حرف را زده و لذا اصلا اعتقادی به دموکراسی ندارد و دست آخر این می‌شد که هر یک نفر لیست را می‌گرفت دستش و می‌گفت بیخود، من که به فلانی رای نمی‌دهم، من فقط به اولی و دومی و پنجمی رای می‌دهم یا به همه‌شان رای می‌دهم جز این پنج‌تا یا...این هم مشکل سوم.

در کنار این مشکلات درونی احزاب اصلاح‌طلب، دو مشکل بیرونی هم وجود داشت که مزید بر علت ناکامی چند ساله بود. یکی شورای نگهبان و حربه‌ی رد صلاحیت‌ها که خب نیاز به توضیح زیادی ندارد و دیگری شبهه‌ای که در جامعه در حال گسترش بود مبنی بر این‌که اصلاح‌طلبان یک مشت آدم‌های قدرت‌طلبند که حاضرند برای بازگشت به قدرت هر کاری بکنند و از هر مطالبه‌ای کوتاه بیایند، نشان به آن نشان ‌که این‌ها در هر انتخابات با هر جور ساز رقیب می‌رقصند آن از انتخابات ریاست‌جمهوری و وارد شدن‌ معین به عرصه‌ی انتخابات با حکم حکومتی و این‌هم از انتخابات شوراها که هنوز دو دوره نگذشته، شوراها از نماد جامعه مدنی تبدیل شده بودند به جایگاه خدمت‌گذاری و حالا هم که انتخابات مجلس و شورای نگهبان اصلا کسی را برای این‌ها باقی نگذاشته است و باز این‌ها می‌خواهند در انتخابات شرکت کنند و...در چنین شرایطی بود که ما طرح «اجماع دموکراتیک و اقلیت سازمان‌یافته» را پیشنهاد دادیم و من شرح محتوای این پیشنهاد را می‌گذارم برای پست‌های بعد. یعنی در پست بعد، اول به آن سرشکن نشدن هزینه‌ی شکست می‌پردازم به عنوان یک مشکل بنیادین تلاش‌های سیاسی اصلاح‌طلبانه، بعد خود طرح و محتوایش را شرح می‌دهم و دست‌آخر هم ربطش را به بحث اصلی‌مان یعنی تفاوت دو نوع رویکرد به دموکراسی باز می‌کنم. خب این‌هم از برنامه‌ی سه چهار پست بعد که هیچ فایده‌ای نداشته باشد، لااقل تکلیف شمای مخاطب را تا مدتی با این وبلاگ و محتوای اصلی‌اش روشن می‌کند.

*منظورم از «ما» من و دوست دیگری است که تجربه‌ی این تلاش‌های بیهوده را با هم از سر گذراندیم و اصلا ایده‌های اولیه طرح‌ها همه از آن اوست و من فقط خیلی که هنر کرده باشم، صورت‌بندی‌اش کرده‌ام و به شکل مکتوب درآورده باشم‌شان. اسمش را هم اگر نمی‌گویم محض جلوگیری از مضاعف شدن هزینه‌های احتمالی است.

پی‌نوشت۱: سندرم شب امتحان شنیده‌اید که آدم عدل شبِ اصلی‌ترین و مهم‌ترین امتحانات، فیلش یاد هندوستان می‌کند و می‌افتد به رمان خواندن و کتاب غیردرسی خواندن و وبلاگ خواندن و حتی وبلاگ‌ نوشتن؟ حالا به گمانم یک اسمی هم باید دست‌وپا کنیم برای سندرم پست‌های جدی، این‌که عدل همان وقتی‌که آدم عزم جزم می‌کند یک بحث جدی دنباله‌دار را شروع کند، پشت صحنه‌ی زندگی شخصی‌اش هم به جنب و جوش می‌افتد و سهم‌خواهی وبلاگی می‌کند که یالا یالا از منم بگو و...با این‌حال من جلوی خودم را گرفتم و این پارازیت‌های خودمانی را در همان حاشیه‌ی امن نگه داشتم، در همین ستون کناری که اگرچه خودش از نظرها پنهان شده، فیدش هنوز کار راه‌انداز است.

پی‌نوشت۲: این نقد بر پست قبلی من نوشته شده است، دوستانه و دقیق است گرچه به نظرم بخش عمده‌اش وارد نیست، اول می‌خواستم یک پست جداگانه در پاسخش بنویسم بعد اما دیدم رشته‌ی بحث از دست می‌رود، گو این‌که به گمانم احتمال این‌که بخشی از این انتقادات با ادامه‌ی بحث و روشن‌تر شدن حرفم بلاموضوع شود زیاد است. خلاصه این‌که ممنون می‌شوم اگر طرح نقدها و پرسش‌ها و ابهام‌های‌تان را به بعد از اتمام کامل بحث موکول کنید بلکه هم انسجام کلام حفظ شود و هم تکرار و دوباره‌گویی پیش نیاید.

پی‌نوشت۳: بله حواسم هست، حواسم هست به شرایطی که در آن همه‌چیز در دور باطلی از خشونت و رادیکالیسم از دست می‌رود. از این طرف بر حجم و شدت بگیر و ببندها افزوده می‌شود و از آن‌ طرف بحث‌ها و مطالبات بنیادی‌تری مطرح می‌شود. حواسم هست که در چنین شرایطی این‌طور حرف زدن آرام و دوراندیشانه از دموکراسی، به یک فانتزی مضحک بیشتر شبیه است، اما راستش من این‌ها را نمی‌نویسم از جهت اثرگذاری بر شرایط موجود، می‌نویسم از جهت ثبت در تاریخ تلاش‌ها و تحولات شخصی‌ام به عنوان یک شهروند، همان چیزی که آن روز پیشنهادش کردم و قبل از همه یقه‌ی خودم را گرفتم بابتش، این‌ها را می‌نویسم شاید به عنوان آخرین نشانه‌ها از روزگاری که خیلی زود به خاطره‌ای دور بدل خواهد شد.